تبليغاتX
ماه خاموش

 

گفتی ماهتم تا بدونم تا همیشه تنهام.....

   

می روم جایز نیست.....

  

بالاخره من رفتم......

  

ماهک هم به خاطرات 

  

پیوست با یه آسمون حرف تو


دلی که دیگه به خونش


برنگشت......

 
 

برگی از تقویم دلتنگی ماهک | یکشنبه شانزدهم فروردین 1388لحظه دلتنگی 8:12 قبل از ظهر 

سلام.....

ضریح را بوسیدم.....همان ضریحی که در کنارش آینه ی دل یک کودک همیشه مرا به خود می خواند تا درون آن آینه خود خودم را ببینم....
بعد از گفتگویی طولانی به پایان رسیدم....

رفتم و رفتم...در گوشه ای از این دنیا به آسمان خیره گریستم.....
فریاد زدم.....
خواستم....
اجابت کرد.....
پس شروع کردم از جایی که به پایان رسیدم.....
از انتهای راه آغاز کردم.....

باز رفتم و رفتم.....
ولی این بار نه به راستای افق بلکه به راستای آسمان.....
رفتم و از میان مه گذشتم.....

نرو،نذار که بعد از این دنیا به عشق شک بکنه.....


آسمان دل و دل آسمان هردو ابری بود و بارانی....
هر زمانی که فرو می بارد از حد بیش.....
ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر با تشویش :
آه باران....
ای امید جان بیداران....!
رنگ این شب های وحشت را توانی شست از دل یاران...؟

نشستم....
خیره و مات....
با چشمانم فریاد زدم....
و او شنید....مثل همیشه.....
دیدم که تنها نیستم و او هست....
او تمام این لحظات در کنارم بود......
دستم را گرفت....فشردم دستش را و با فشار دستانم به او گفتم که محتاجم به دستانش.....

سرم را در آغوش گرفت و خواند...
"بگذار سر به سینه من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی درد مند را.....
بگذار سر به سینه من تا بگویمت اندوه چیست......عشق کدام است....غم کجاست....
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمریست در هوای تو از آشیان جداست....."

با نفسهایش نفسی دوباره گرفتم.....
با گرمای وجودش سرمای همیشگی من به گرما بدل شد.....
وقتی به خودم آمدم فهمیدم آن جسم خاکی تو بودی که از عرش به پایین آمدی و آرامشی به اندازه ی تمام روزها و لحظه های گذشته از عمرم به من دادی ای خدای من......

درست مثل یک رویا بود و خواب.....
پس صدایم نزنید تا همیشه در رویا بمانم......

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...........

ولی همیشه صبح میادو باید از خواب بیدار شوی....
منم بیدار شدم از این خواب و رویا.....
بهتره بگم بیدارم کردن.....

لعنت به صبح....
لعنت به بیداری....
لعنت به عقل و منطق....

لبتون با دلتون خندون.....
مواظب دلاتون باشید.....

خداحافظ همین حالا......
همین حالا که من تنهام.....
خداحافظ به شرطی که بفهمی ترشده چشمام......
خداحافظ کمی غمگین به یاداون همه تردید....
به یاد آسمونی که منو از چشم تومیدید.....
اگه گفتم خداحافظ......
نه اینکه گفتنش ساده ست....
نه اینکه میشه باورکرد دوباره آخر جاده ست....
خداحافظ به شرطی که نبندی دل به رویاها....
بدونی با تو و بی تو......
همینه سرنوشت ما....
خداحافظ.....
خداحافظ همین حالا....
خداحافظ.....

یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت.....
غم من نخور که دوری برای من شده عادت.....

برگی از تقویم دلتنگی ماهک | دوشنبه دهم فروردین 1388لحظه دلتنگی 8:20 بعد از ظهر